تبليغاتX
فلسفه سیگارت
به وبلاگ فلسفه ی سیگارت(شعر ،داستان)حوش آمدید.لطفا مرا با نظرات ارزشمندتان یاری فرمایید.سهراب



مسافران تاکسی
من مرده بودم

اما

بقال سرکوچه  هنوز چیز می فروخت


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 20 توسط سهراب مکتبی |


قطار ازدواج
در ایستگاه قطر ازدواج ایستاده ای

اگر سوار شوی

همسرت هر شب در واگن گریه می خوابد

و فرزندت هر روز به واگن کتک سر می زند

مگر نه اینکه

مادرت هر شب

در واگن گریه می خوابید

و تو هر شب به واگن کتک سر میزدی.


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 15 توسط سهراب مکتبی |


منتت
بر فرقم نکوب پتک منتت را

بر جگرم فرو نبر دشنه ی نا امیدی را

چگونه همراه شلاق باد

                             روشن نگه دارم شمعی را؟

جاری ام در رود خانه ای پر خون

و هر لحظه یکی مرا می گیرد و با دشنه ی نا امیدی

پاره

پاره ام می کند

پس بر فرقم نکوب بودنم را.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22 توسط سهراب مکتبی |


پلا کاردها
چنگال سکوت

نمک،زخم

             سراسر زندگیم

خنده ی عکس در قاب سیاه

          ـمیر غضب ـ

فشار درد

           قلبم

در گذشت زمان

در گذشت آسمان

و به قتل رسیدن خ د ا

پلاکارد ها به تنها شدن

                             پوستر های اتاقم می اندیشند.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22 توسط سهراب مکتبی |


حرف
اگر حرف هایت یخ نبود

حالا من آب خنک نمی خوردم.


داری خطا می کنی

کار ی نکن

            دست به جیب شوم

   و ترا

برای همیشه از زمین

اخراج کنم.               


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16 توسط سهراب مکتبی |


حرف
حرف بزن،

اما

مواظب باش

             چون،فردا

همین حرف ها ترا می زنند.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 15 توسط سهراب مکتبی |


چرا باید؟ چرا نباید؟
پکی به سیگار

                 خیره به دود

اندیشیدن به که ،کجا؟

چرا باید ؟چرا نباید؟

                       مگر نه اینجا فقط برای زندگی کردن است؟

منطق چیست؟فکر کدام است.

اگر چیزی به نام احساس در میان است.

                                      


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 15 توسط سهراب مکتبی |


متروک
متروکم

ترسناک

آنقدر که حتی

                 کلاغ ها هم از من می گریزند.

تنها چند قطره خنده

لبانم را تر کرد

وقتی که باد

             بودنم را فهمید و از من

کلاه برداری کرد


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 15 توسط سهراب مکتبی |


چشمانت
عمق چشمانت همین است

همین

         گود رفتگی

پس،جایی برای

                    دست وپا زدن من نیست.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 15 توسط سهراب مکتبی |


فلسفه سیگار

دردها،

         پشت دود رقصان سیگار

غلیظِ غلیظ.

رگ ها ، اعتراضی ندارند

و چاقو هنوز نصیحتگر است

آینده بین

و دفاعگر از خدا             

تسلایی در میان نیست

و چاقو از فلسفه ی سیگار

           چیزی سرش نمی شود.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |


دود افکار

 چند روزی است                  

خدا

پشت زیر سیگارم

                 پنهان شده

تا ، دود و خاکستر افکارم

          نرود در چشم های گرد شده اش.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |


سیگارهایی که به تو می اندیشند!

سیگارها

               به چه می اندیشند؟

بی شک به تو

                   که بی بوسه ی دیگران

دود میشوی !


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |


دود قلیان

دودی که هفت آسمان را فرا گرفته

از قلیان شماست .

پس چرا تکرار می کنید؟

«آسمان صاف نیست!»

«یاران نمی بارد!»

ـ نه ـ

این گیچی که اطراف فکرتان را گرفته

خلسه نیست!

شما در پی گرمی خورشید

دستانتان یخ می بندد

پاهایتان فلج می شود

و در حسرت یک چوب کبریت

عمرتان را به یکدیگر هدیه خواهید داد.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |


من،پشت خاکستر

شعرهایی که سروده ام ،

               خاکستر سیگارم

پوشانده .

مچاله شدن کاغذها

خواب از سرم می پراند و

چراغ مطالعه ام

                 مرا یاد فردا نمی اندازد.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |


تو خواهی آمد


در ذهن نا خود آگاهمان به وجود آمدی

بزرگ شدی

بزرگتر

آنقدر که نامت

                      میخ کوبمان کند به زمین

تو ،

              خواهی آمد

بی شک.

و روی زمینی از حرف هایی که

                               نشخوار کرده بودیم

بوته ی عمل خواهی کاشت.

چرا که قدرت فکرمان

                                فوق العاده است.


پنجره

 

پنجره بودی

 

باز که شدی

 

               طوفان شیشه هایت را شکست

و من آنقدر

 

  بیرون را تماشا کردم ، که تو

پا ک از یادم رفتی .


کاغذ های مچاله شده

 

کیکاووسی با خودش گفت:((ایا جرئتش را دارم که خرخره ی زندکیم را پاره کنم؟ایا این سکوتی که زندگیم را میان چنگال خود می فشارد خود مرگ نیست؟))حالش خوب نبود.پشت میز نشسته بود وبه کاغذهای روی میز خیره شده بود.قلم لای انگشتش بود و سیگار روی لبش.یکی دو ساعتی میشد که به طرح داستانی می اندیشید که می خواست بنویسد.سکوت خانه ذهنش را می فشرد.به سیگار پک زد و خواست جمله ای بنویسد که دستش خشکید.یادش آمد که چگونه دو سرباز زیر بغلش را گرفتند و هلش دادند توی سلول.سرش به زمین خورد و برق از چشمانش پرید.گیج و منگ صدای خنده ی کش دار سرباز توی گوشش طنین انداخت و سرش به شدت درد گرفت.کمی بعد صدیی خفیف را شنید که می گفت:((دو سه روز که اینجا بمونه دیگه از این غلط ها نمی کنه))سوزش شدیدی میان دو انگشتش دوید،به خودش آمد و ته سیگاری را روی یکی از نوشته هایش خاموش کرد و سیگاری روشن.پکی زد و چشمانش را بست تا بتواند تمرکز کند و به طرح داستانش بیندیشد که مرد مو پرپشت و سبیل کلفتی که روی طبقه ی دوم تخت دراز کشیده بود و دور از چشم نگهبان سیگار دود می کرد مقابل چشمانش نقش بست و خنده یشیطنت آمیزی کرد و در حالی که دود از دهنش بیرون میزد گفت:((پس ترو به جرم نوشتن زندونی کردن آره؟))خنده اش توی تاریکی قیر گونه شلیک شدو رفت توی گوشش که در پیچید توی گوشش.خودکا ر را انداخت روی میز.دستانش را ستون کرد و انگشتانش را میان مو ها فرو برد آه کشید و همراش نفس های عمیق.چیزی درونش را می فشرد .قلبش درد می کرد .قلم را بر داشت و روی کاغذ نوشت :((آیا جردتش را دارم که خرخره ی زندگیم را پاره کنم؟ آیا این سکوتی که زندگیم را میان چنگال خود میفشارد خود مرگ نیست؟نه نه من سال هاست که مرده ام .به دست مردمانی که انسان را نمی شناسند من به قتل رسیده ام.))خواست به نوشتن ادامه بدهد که دو سر باز مقابل شبکه ی در آهنی سلول قد علم کردند و جلوی تابش نور صبحگاهی را گرفتند.صدای باز شدن در مثل پتکی به سرش کوبیده شد.سرش به شدت درد گرفت.هر دو سرباز وارد شدندسر باز ارشد رو به سرباز همراهش گفت :((ببرش))که سرباز دست مرد مو پرپشت را گرفت و خواست او را بیرون ببرد که مرد از زور خنده به عقب خم شد و با صدای خش داری رو به کیکگاووسی گفت :((خدا به دادت برسه ))خنده اش شلیک شد و کش آمد .سرباز مرد را از سلول بیرون بردسرباز داخل سلول با صدای محکمی رو به کیکاووسی گفت:((بخواب رو زمین))وحشت توی قلبش جاری شد و التماس از پشت شیشه های عینک موج زد.خواست از جایش بلند شود که سرش گیج رفت و به زمین خورد و عینک از چشمانش افتاد و شکست و خورده شیشه ها پخش شد کف سلول.سرباز دوباره گفت :(( بخواب رو زمین))لحظه ای با ترس اظطراب به سر باز خیره شد و رو به سینه خوابید.کمی بعد سرباز دومی با شلاقی در دست وارد شد و کنار تخت ایستاد.کیکاووسی نس عمیقی کشید و خاک ها ی نازک کف سلول کنار رفت. زبانش را توی دهن خشکده اش تکان داد و صدای تند تند زدن قلبش را شنید.سرباز ارشد شلاق را گرفت و نفش را به دستش پیچاند و و سرباز کنار تخت گفت:((یک ، دو ، سه))شمارش سرباز با تکان خوردن و فریاد های کیکاووسی در هم گره خورد.درد توی کمرش دوید و صورتش چین افتاد.دست سرباز همراه شلاق به تر تیب از پس گردن تا موچ پا های کیکاووسی فرود می امد .و فر یاد هایش به هوا خیز بر می داشت.از شدت درد به گریه افتادو اشک از چشمانش جاری شد و رفت توی دهنش .در حالی اشک میریخت دستش چند سطری را طی کرد.خط زد.باز نوشت و خط زد . لحظه ای کنترلش را از دست داد و شروع کرد به مچاله کردن کاغذها .چشمانش را بست و کاغذ های روی میز را مچاله کرد و به زمین انداخت . کاغذها پایانی نداشت او همچنان مچاله می کرد و پرتاب.کمی بعد که چشمانش باز شد کف اتاق پر شده بود از کاغذ های مچاله.کشوی میزش را باز کرد و کپه های نوشته شدهی کاغذها را بر داشت و به حیاط رفت.هوا تیره بود و گرفته.کاغذ ها را گوشه ی حیاط گذاشت و فندکش را از جیب بیرون اورد و آتش رد .کاغذها لای آتش خمیده و جمع شد و دود به هوا رفت.به دیوار تکیه داد و لبخندی تلخ زد .یادش آمد که در زندان فکر خودکشی دست از سرش بر نمی داشت.به خودش گفت که دیگر هیچ وقت نمینویسد وفهمید که خاطره های هفت سال زندان را هیچ وقت نمی تواند فراموش کند.


نذر۱

مادر سر به سجده گذاشته و ناله و زاری می کرد.برادرم از درد به خود می پیچید وفریاد های

گوشخراشش ذرخانه می پیچید.گوشه ای نشسته بودم و سر را میانه دو کاسه ی زانو قرار

داده و آرام گریه می کردم.با هر فریاد برادرم دلم از ترس و ناراحتی می خواست از جا کنده شود.

گریه ی مادرم و فریاد های آغشته به درد برادرم و هق هق من لحظه به لحظه سرو صدا را در

زیاد میکرد. نیم ساعتی میشد که مادرم سر به سجده گذاشته بود و بر نمی داشت.خدا و

امام حسین و امام زمان را میطلبید و استغاثه می کرد.نذر میکرد و دم به دم قول می داد

که نذرش را را ادا کند که ناگهان صدای عجیبی از حیاط آمد.مادرم ابتدا اعتنایی نکرد رد ولی صدای مرغ و

خروس که از لانه اشان بیرون آمده بودند،مادرم را مجبور کرد سر از سجده برداردو به حیاط برود.صدای مرغ

خروس ها در تاریکی شب بیشتر و بیشتر میشد.درد برادرم لحظه ای چنان شدت یافت و او چنان فریاد 

کشید که من هز ترس فرار کردم و به دنبال مادرم به حیاط گریختم.در حیاط ترسم بیشتر شد.

مرغ وخروس ها از داخل لانه اشان بیرون ّمده و درست مثل مرغ هایی که سرشان را بریده باشی

و ولشان کرده باشی بالا وپایین می پریدند وسر و صدا می کردند.من از ترس چادر مادر را گرفته 

بودم وبه بالا وپایین آمدنشان نگاه میکردم.مادرم به آنها خیره شده بود و فقط گریه میکرد.بعد از

چند ثانیه همه یمرغ ها افتادند و بیحرکت ماندند.مادرم خواست جلوتر برود که ناگهان برادرم

با لبان خندان به حیاط آمد و مادرم وقتی او را دید از حال رفت.  


نذر ۲

یه روز وقتی که از مدرسه برگشتم خونه،مامانم به محض دیدن من اولش جواب سلامم و داد بعد بوسیدم

 

و گفت :عزیزم برو کاسه ی منیر خاله رو بده و زود بیا. کاسه رو گرفتم و بدو رفتم بدم برگردم. خونه ی منیر

دو کوچه از ما دور تر بود.منیر خاله پیر زنی بود که تنها زندگی میکرد.شوهرش مرده بود و اون هیچ وقت

بچه دار نشده بود.پیر زن عجیبی بود که اکثر وقتش رو به نماز وقران خوندن و مسجد رفتن می گذروند.

همه رو دوست داشت و به همه کمک میکرد .مخصوصا به فقرا.به خونه ی ما رفت و آمد داشت ومن نمی

دونم چرا دلم نمی خواست اونو ننه منیر صدا کنم.همیشه وقتی به خونه ی ما می اومد یه چیزی واسه

خوردن برا من می اورد.من هم نمی خوردم .چون چندشم می شد.البته اون فکر می کرد که من میخورم

وقتی به خونش رسیدم ،با اینکه درش باز بود کوبه ی در و چند بار محکم زدم.چون گوش منیر خاله خوب

نمی شنفت .در و باز نکرد ،دوباره در زدم ولی بازم نیومد.رفتم تو.راهروی خونش همیشه تاریک بود واسه

همین چون من از تاریکی می ترسیدم کمتر میرفتم خونش.راهرو رو دویدم .به حیاط که رسیدم((حیاطش

وسط خونه قرار گرفته بود و از حیاط که می گذشتی به داخل خانه میرسیدی))صدای پارس سگ میومد

اونم از داخل.ترسیدم و میخکوب شدم.منیر خاله از سگ متنفر بود و میگفت که سگ نجسه.چون مجبور

بودم با ترس و اضطراب رفتم تو.صدا بیشتر شبیه صدای منیرخاله بود که بخواد صدای سگ در بی آره.

هر چه جلوتر میرفتم صدا بیشتر میشد.تا اینکه دیدم صدا از اتاقی می اد که منیر خاله همیشه اونجا

نماز میخوند.کاسه تو دستم میلرزید،آروم در زدم ولی باز صدای پارس اومد .خودم و مجبور کردم و رفتم

تو و وقتی منیر خاله رو دیدم از اضطراب وترس وتعجب خودم و خیس کردم.منیر خاله یه سجاده ی بزرگ

داشت که می گفت یادگار شوهرشه .مهمتر اینکه وقت های خاصی از اون سجاده استفاده میکرد.مثلا

وقتی به خدا خیلی خیلی نزدیک میشد.((خودش می گفت))روی همون سجاده سجده کرده بود و پارس

می کرد. من از ترس زدم زیر گریه.وقتی صدام وشنید سرش واز سجده بر داشت وبه من نگاه کرد ،

چشماش به طرزعجیبی برق میزد واین به شدت ترس من می افزود.بلند شد و به طرفم قدم بر داشت

ومن خودم وکنار کشیدم وکاسه از دستم افتادو ممکن بود ار شدت ترس قالب تهی کنم.دستم وگرفت و

همراه فریاد من گفت :نترس عزیزم ،پسرم من فقط داشتم نذرم وادا میکردم.


مرگ

حالش خوب نبود،با این حال نمی گذاشت نمازش قضا شود.همان طور دراز کشیده می خواند. اولین باری بود که  میدیدم ازدرد نا له می کند.با اینکه هشتاد سال از عمرش میگذشت .کمتر مزهی بیماری را چشیده بود ...

 

با پدرخدا بیامرزم خیلی فرق داشت.پدرم به گفته ی خودش با بیماری های زیادی دست به گریبان بود و آخرش هم

سرطان سینه او را از ما گرفت.بعد مرگ پدرم از غصه و غم چند روزی نتوانست از رختخواب جدا شود.همین و

دیگر یادم نمیاید که بیمار شده باشد.اما بعد گذشت چندین سال از مرگ پدرم چیزی به محرم نمانده بیمار شد.

هر چه اصرار کردم نه قبول کرد پیش دکتر ببرمش نه دکتر بیاید و معاینه اش کند.روز تاسوعا بود حدودای ساعت

نه.مرا مطمءن کرد که چیزی لازم ندارد ومن با خیال راحت رفته و بخوابم.رفتم وتوی رختخواب دراز کشیدم و سیگاری

آتش زدم و به گذشته ها فکر کردم.نیم سا عتی نگذشته بود که دیدم صدایم میکند.زود بر خاستم و دویدم توی

اتاقش قیافه اش عجیب نورانی شده بود وخطوط زیبایی جوانی اش اشکار دیده میشد.مرا که دید رو سری اش  برداشت و به سرکرد ونشست.گفتم:(مادر جان باز جایی ات درد می کند؟)

آرام لبخند زد وسرش را به علامت نفی تکان دادو با دست پنجره را نشان داد.زیبایی که میان چهره اش نشسته

بود مرا لحظه به لحظه متعجب می ساخت.گفتم :(می خواهی پنجره را باز کنم؟)لبخند کودکانه ای زد سرش را به

علامت رضا تکان داد.پنجره را باز کردم و هوای اتاق کمی جا به جا شد.خواستم برایش آب بریزم که دیدم پارچ

خالی است.هنوز لبخند می زد .رفتم برایش آب بیاورم.وقتی برگشتم خیره به پنجره با همان لبخند مرا تنها گذاشته بود.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11 توسط سهراب مکتبی |